خدا در بينهايت تنهاييش مرگ شاپركها را گريه ميكرد/
و ديگر اولين سلام هيچ كودكي او را بر نمي انگيخت...
من ديدم خدا پيراهنش پر بود از ستاره...
مشکوک حوا بودن سقف های دور از هم را ملامت میگوید
که سقف نه ،دستها از هم دورند...
***
انسانها را ميتوان از دستهايشان شناخت
باز هم خدایا مغلطه میکنی میون تنهایی یه توله سگ تنها...
کرم های مغزم درد میکنند نه توکیو دریفت با نور قرمز ارومشون میکنه نه باز هم توکیو دریفت با نور قرمز...
مگسهای مرده را به امید پروانه شدن از گردنم آویخته ام
گردنم آلوده به دلتنگیست...
***
روزهای عجیبیست خوبم اما خوب نیستم /من حالم خوب نیست!
استراک استراک استراک میخواهم.
خدایا میدونی دارم میمیرم بیا اینبار محکم خدا باش...
و داستان ادامه دارد
زمانی که مغزم مملو از عنصری به نام عصبانیت میشود
...
چشمهايم به طرز وحشتناكي باردار ميشوند
.....
خدا مرديست در پالتو پوست كه اين روزها شديدا گرما زده شده.
همه گوسفند صفتا این روزا خوشحالن....
موريانه هاي مغموم مغزم را دعوت به فنجاني چاي با ليمو ميكنم
تا شايد معجزه اي رخ دهد واينبار دو دوتا نشود چهارتا
و داغ مي كنم دستم را با سيگار اولين رهگذر تا يادم بماند يادم بماند احمقها هر روز احمق تر ميشوند...
***
همین بس که خودم بدونم چه کارایی کردم حوصله توضیح دادن دیگه به هیچ احمقی ندارم /حوصله آدمای چیپ رو ندارم /حوصله ادمای سطح پایین اطرافم رو ندارم/لطفا یه لطفی بکنید شما یه چند وقتی نیست بشید.
استاد فلسفه ما مرد بي دردي بود
بعد از امتحان آخر گفت:
يا چشمات و آروم كن يا اين درس رو مردودي...
آخ استاد فلسفه ی ما
زندگی که میون کتاب هزار صفحه ای تبلیغات تجاری پنهان شده و خدایی که دچار ناشنوایی هیستریک شده/احساس تنفر دارم از سندی که لای کتاب پنهان کردم...
در اين تراكم فركانسها چه زيبا هواي خود را سوار بر موج روانه اتاقم ميكني
موج سواري بازي هيجان انگيزيست...
بلوند ماهاگوني متوسط نشدم چيزي شبيه به لواشك هاي همیشه ترش پدربزرگ فرشاد شده ام
شبها موهایم را به باد میدهم...
معامله ی زیباییست ، باد براي موهايم و موهايم براي باد...
از اينا بگذر...
خدا همه چي رو ول كن فقط به من بگو من مشت تو صورت كي بزنم؟؟؟
فرياد دف مرا خمار تر ميكرد و
خوابي كه پاره شده بود مرا وحشي تر ...
خدا پالتو پوستش را كنار سارافون من آويزان كرد و گفت امروز هزار بار روي اسمم خط كشيدي كه چه؟
...
...
چرا صداي اين دف انقدر محكم مرا ديووانه ميكرد...
معلم انگليسي بلند تكرار ميكرد :
Are you feeling OK?
دانه هاي برف شيرين ميباريد
پنجره كلاس پر بود از شكلكهايي كه دهن كجي ميكرد به معلم انگليسي ما
معلم ، شال ابريشم بافت مشكي اش را روي شانه هايش جابه جا ميكرد و بلند تر از قبل به ما ديكته ميگفت.
سمانه از ان طرف كلاس بوسه به همه حواله ميكرد /خانم معلم كه برميگشت خود را به ديكته نوشتن ميزد
راهيل زير لب تكرار ميكرد :پريسا مرده شورتو ببرن چرا انقدر غلط مينويسي؟
من فقط حواسم به آلبالوهاي توي مشتم بود و دانه هاي برف
چقدر دلم ميخواست معلم انگليسي برايمان عربي برقصد /او هيچوقت براي ما نرقصيد
دخترها حواسشان به معلم نبود
و معلم ما در اين تبا تب چه ابلهانه فرياد ميزد دخترا بنويسيد:
Did you say love me?
....
***
ديكته كه تمام شد من آدم برفي شدم.
بوي پياز داغ ميگيرم انگار وقتي مهربان ميشوم، من هميشه در دو حالت شديدا بوي پياز داغ ميدهم اول روز تولدم دوم زمان خستگي! حواست باشد كه رفع خستگي شده و تا تولدم هم اوه.....
به اندازه تمام حجمهاي بي حجم زمين سكوت مي طلبم
زمين محكوم است به ضبط اين اصوات
به صوت اين خواننده رواني ايتاليايي
به صداي گريه ي دختر همسايه
به قهقهه هاي مرد رهگذر
به صداي تجاوز گربه بلوكمان به بچه گربه همسايه ...
به اندازه تمام حجمهاي بي حجم اين اتاق قرمز پرم از صوت
صداها در من اوج ميگيرد براي اجراي يك سمفوني بي نت
لعنت به ايتاليا و اين خواننده روان پريش
لعنت به دخترها مخصوصا دختر همسايه ما
و...
پرم از صوت
فرياد ميشوم نه فرياد ميكشم نه فرياد مي نويسم نه فرياد پاره ميكنم نه نه نه من هيچ غلطي نمي كنم...
اين منم دختري با موهاي از ته تراشيده و به بالين تو چسبيده
اين منم حس كنجكاو يه تقدير
توي يه آيينه بي تقصير
اين منم دختري با حس حوا شدن ...
***
توي يه بي ايماني بي سابقه دارم دست و پا ميزنم و با هيچ دليل و برهان و كوفت و زهر ماري هم آدم با ايماني نميشم.
خدایا زندگی نزدیک است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سر خوش از بودن و نبودن موهايم را ول داده ام روي شانه و پيشاني
وتبسم كنان نفس ميكشم / اين است تقدير من...
***
دیوارها بلند شده اند و بالاتر از آسمان ماه را در آغوش گرفته اند...
چشمهاي من بارداره /خدا امشب يه كمي هوس لب داره
زمينم تب داره
آيا لعنت به كافه چي كه چشای چپ داره ؟
بازم خدارو تقسیم کردیم تو آدرسای گیج
حواسا پرت نشه فقط //گفتم منو جدی نگیر وقتی خیلی مستم.
یک قطره زهر ، تقدیم به همه کلاغها
------------------------------------------
هر چقدر فکر کردم اسم نویسنده یادم نیومد و دوستی که این داستان رو برام فرستاده بود دیگه نیست که اسم نویسنده رو بهم بگه.
دخترانه ترين حسم را افشا ميكنم برايت ..../ تو فقط يك گاز از بستني ات را به من بده فعلا كوچولو
كه بي هوا خواستنت مرا آشوب ميكند اي چشمان تو نعنا
كاش 30مردادبودي و
موعودي براي هم آغوشي با درختهاي خيابان وليعصر ؛
كنار پوست اندازي گنگ مداد سياهم؛
بي هوا خواستنت را آشوب ميشوم
اي چشمان تو نعنا
وسوسه در من کش می آید برای کشیدن سیگار یادگاری مادربزرگ ،..........
***
طعم نعنايي چشمانت خنكاي لذتي بي پايان است.....................................
باید قربانی کنم هوسی را که شبها ميگيرد تو را از من ...
***
ديگه جا افتاده شدم
...
***
می دونم اون دختره كه منو به فنا داده
همونيه كه ته كافه، فندكشو به تو قرض داده
فندکو بی خیال
آتیشم اینروزا حیاشو از دست داده...
و هوس از گردنبند چشم نظرت وارد شد ، تا انتهاي تاريكي پيچ خورد /
***
تب تب تب تب تب و حرارت تدريجي كه مزه گاز زدن پاستيلهاي كودكي را ميداد...
-------------------------
برای ...
خدا زنی زیبا را در آغوش نکشید ،زیرا رفتن تو همیشه پیراهنش را پر کرده بود از عطری صورتی...
***
روياهاي خواستني.