من ایمان دارم خدا کلاغ ها را بیشتر از ما دوست دارد
می دانم نیمه شب ها كه ستاره ها را ميشمارم، خدا در تخت دو نفره ایتالیایی به خواب رفته...
***
...
دلم ميخواد ماشين زمان داشتم تا باهاش يك پسر جوون از دهه1960 يا 70 اروپا رو كه خط ريش بلندي داره ، كت دو دگمه تنگ پوشيده ، يكمي تپل و عاشق دلستر اناناس رو بيارم اينجا تا منو كه يه تاپ سفيد با طرح يه سنجاقك و دامن صورتي پوشيدم بنشونه پشت دوچرخش و با خودش ببره يه جاي دور واسه خوردن ساندويچ مرغ ...
درسته كه من از سه سالگي لال شدم و نميتونم حرف بزنم
اما بيشعور من احساس دارم
-----
خيلي سخته معشوقه مردي باشي كه الان ۳ ماهه مرده و زنش از غصه داره ميميره/داري خفه ميشي نميتوني به خانمش بگي آخه بيچاره واسه كي داري ميمري؟واسه آدمي كه ۲ سال عاشق من بوده/بيچاره كاش ميدونستي شب قبل از مرگش كجا بوده...
***
براي روشا گاز گرفتني ترين دختري كه ديدم.
پنجره باز است...
خداي متروكه در نبض هر قطره باران ، چه مغرورانه سيلي به صورت برگهاي درخت خيابان ميكوبد...
پنجره باز است...
عطر موهايم سيب ،
پنجره باز است...
و من در تعجبم خداي اينهمه زيبايي چه دل سنگي دارد...چه دل سنگي دارد...چه دل سنگي دارد....
خواب ماه پاره ميشود آن زمان كه ستاره ميشود پيراهنم
،
گوشواره هاي گيلاس را به آب ميدهم...
صدفها جان ميگيرند ميان انگشتانم،
اينجا پراست از ردپاي خدا......مسئله اينست
آن زمان كه
گم در سياهي و حرارت بوديم
آن زمان كه شناور ميان بودن و نبودن ،كنجكاو كشف هواي هم بوديم
جنين مرده ، من بودم يا تو...؟
..........................................................
براي تكرار نشدني ترين دلارام.
***
آغوش باز كن اشكهايم بيقرارند باز...
كوچه پر از ترديد است
خداي دوره گردها سيگار آتش ميكند در سياهي مطلق شب
و دختري با پيراهن صورتي
پشت پنجره، پسر همسايه را عاشق ميكند ...
***
شمارش معكوس براي اتمام ۲۲ سالگي شروع شد...
آسمان ابري نيست و
اين بغض بسته در من ، خداي نا اميدي ها را باران ميخواهد ...
زيبا بمان ،باران باش امشب، باران...
***
چه بغض بسته ايست در من.
لطافت لبهای صورتی تو ، توت فرنگي خرد شده در ليواني پر از يخ را ميماند...
***
امروز پشت يك پيكان نوشته بود: بوق نزن سالار خسته ست...
پس لطفا اكيدا بوق نزن پريسا خسته ست.
آن زمان كه روسريم را باد برد
چشمانت به موجب كدامين احساس مقاومت از من ربود
كه اينگونه
بر بادم
احساست ميكنم امشب
به سان دختري با روسري آبي...
------------------------------------------------
....
من اگر روزي عاشق شوم روي پل هواي سر خيابان ۲۲ بهمن در بزرگراه اشرفي اصفهاني ساعت ۸ شب
۲۲ بار معشوقم را شيرين شيرين شيرين ميبوسم...
خدا در بينهايت تنهاييش مرگ شاپركها را گريه ميكرد/
و ديگر اولين سلام هيچ كودكي او را بر نمي انگيخت...
من ديدم خدا پيراهنش پر بود از ستاره...
مشکوک حوا بودن سقف های دور از هم را ملامت میگوید
که سقف نه ،دستها از هم دورند...
***
انسانها را ميتوان از دستهايشان شناخت
باز هم خدایا مغلطه میکنی میون تنهایی یه توله سگ تنها...
کرم های مغزم درد میکنند نه توکیو دریفت با نور قرمز ارومشون میکنه نه باز هم توکیو دریفت با نور قرمز...
گردنم آلوده به دلتنگیست...
***
روزهای عجیبیست خوبم اما خوب نیستم /من حالم خوب نیست!
استراک استراک استراک میخواهم.
خدایا میدونی دارم میمیرم بیا اینبار محکم خدا باش...
و داستان ادامه دارد
زمانی که مغزم مملو از عنصری به نام عصبانیت میشود
...
چشمهايم به طرز وحشتناكي باردار ميشوند
.....
خدا مرديست در پالتو پوست كه اين روزها شديدا گرما زده شده.
همه گوسفند صفتا این روزا خوشحالن....
موريانه هاي مغموم مغزم را دعوت به فنجاني چاي با ليمو ميكنم
تا شايد معجزه اي رخ دهد واينبار دو دوتا نشود چهارتا
و داغ مي كنم دستم را با سيگار اولين رهگذر تا يادم بماند يادم بماند احمقها هر روز احمق تر ميشوند...
***
همین بس که خودم بدونم چه کارایی کردم حوصله توضیح دادن دیگه به هیچ احمقی ندارم /حوصله آدمای چیپ رو ندارم /حوصله ادمای سطح پایین اطرافم رو ندارم/لطفا یه لطفی بکنید شما یه چند وقتی نیست بشید.
استاد فلسفه ما مرد بي دردي بود
بعد از امتحان آخر گفت:
يا چشمات و آروم كن يا اين درس رو مردودي...
آخ استاد فلسفه ی ما
زندگی که میون کتاب هزار صفحه ای تبلیغات تجاری پنهان شده و خدایی که دچار ناشنوایی هیستریک شده/احساس تنفر دارم از سندی که لای کتاب پنهان کردم...
در اين تراكم فركانسها چه زيبا هواي خود را سوار بر موج روانه اتاقم ميكني
موج سواري بازي هيجان انگيزيست...
بلوند ماهاگوني متوسط نشدم چيزي شبيه به لواشك هاي همیشه ترش پدربزرگ فرشاد شده ام
شبها موهایم را به باد میدهم...
معامله ی زیباییست ، باد براي موهايم و موهايم براي باد...
از اينا بگذر...
خدا همه چي رو ول كن فقط به من بگو من مشت تو صورت كي بزنم؟؟؟
فرياد دف مرا خمار تر ميكرد و
خوابي كه پاره شده بود مرا وحشي تر ...
خدا پالتو پوستش را كنار سارافون من آويزان كرد و گفت امروز هزار بار روي اسمم خط كشيدي كه چه؟
...
...
چرا صداي اين دف انقدر محكم مرا ديووانه ميكرد...
معلم انگليسي بلند تكرار ميكرد :
Are you feeling OK?
دانه هاي برف شيرين ميباريد
پنجره كلاس پر بود از شكلكهايي كه دهن كجي ميكرد به معلم انگليسي ما
معلم ، شال ابريشم بافت مشكي اش را روي شانه هايش جابه جا ميكرد و بلند تر از قبل به ما ديكته ميگفت.
سمانه از ان طرف كلاس بوسه به همه حواله ميكرد /خانم معلم كه برميگشت خود را به ديكته نوشتن ميزد
راهيل زير لب تكرار ميكرد :پريسا مرده شورتو ببرن چرا انقدر غلط مينويسي؟
من فقط حواسم به آلبالوهاي توي مشتم بود و دانه هاي برف
چقدر دلم ميخواست معلم انگليسي برايمان عربي برقصد /او هيچوقت براي ما نرقصيد
دخترها حواسشان به معلم نبود
و معلم ما در اين تبا تب چه ابلهانه فرياد ميزد دخترا بنويسيد:
Did you say love me?
....
***
ديكته كه تمام شد من آدم برفي شدم.
بوي پياز داغ ميگيرم انگار وقتي مهربان ميشوم، من هميشه در دو حالت شديدا بوي پياز داغ ميدهم اول روز تولدم دوم زمان خستگي! حواست باشد كه رفع خستگي شده و تا تولدم هم اوه.....
به اندازه تمام حجمهاي بي حجم زمين سكوت مي طلبم
زمين محكوم است به ضبط اين اصوات
به صوت اين خواننده رواني ايتاليايي
به صداي گريه ي دختر همسايه
به قهقهه هاي مرد رهگذر
به صداي تجاوز گربه بلوكمان به بچه گربه همسايه ...
به اندازه تمام حجمهاي بي حجم اين اتاق قرمز پرم از صوت
صداها در من اوج ميگيرد براي اجراي يك سمفوني بي نت
لعنت به ايتاليا و اين خواننده روان پريش
لعنت به دخترها مخصوصا دختر همسايه ما
و...
پرم از صوت
فرياد ميشوم نه فرياد ميكشم نه فرياد مي نويسم نه فرياد پاره ميكنم نه نه نه من هيچ غلطي نمي كنم...
اين منم دختري با موهاي از ته تراشيده و به بالين تو چسبيده
اين منم حس كنجكاو يه تقدير
توي يه آيينه بي تقصير
اين منم دختري با حس حوا شدن ...
***
توي يه بي ايماني بي سابقه دارم دست و پا ميزنم و با هيچ دليل و برهان و كوفت و زهر ماري هم آدم با ايماني نميشم.