تبليغاتX
پري سا
سردم مثل یک سیب لهیده توی یخچال سونی
 

من ایمان دارم خدا کلاغ ها را بیشتر از ما دوست دارد

می دانم نیمه شب ها كه ستاره ها را ميشمارم، خدا در تخت دو نفره ایتالیایی به خواب رفته...

 

 ***

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 7:20  توسط پري سا  | 

 

دلم ميخواد ماشين زمان داشتم تا باهاش يك پسر جوون از دهه1960 يا 70 اروپا رو كه خط ريش بلندي داره  ، كت دو دگمه تنگ پوشيده ، يكمي تپل و عاشق دلستر اناناس رو بيارم اينجا تا منو كه يه تاپ سفيد با طرح يه سنجاقك و دامن صورتي پوشيدم بنشونه پشت دوچرخش و با خودش  ببره يه جاي دور واسه خوردن ساندويچ مرغ ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:54  توسط پري سا  | 

 

درسته كه من از سه سالگي لال شدم و نميتونم حرف بزنم

اما بيشعور من احساس دارم

-----

خيلي سخته معشوقه مردي باشي كه الان ۳ ماهه مرده و زنش از غصه داره ميميره/داري خفه ميشي نميتوني به خانمش بگي آخه بيچاره واسه كي داري ميمري؟واسه آدمي كه  ۲ سال عاشق من بوده/بيچاره كاش ميدونستي شب قبل از مرگش كجا بوده...

 

***

براي روشا گاز گرفتني ترين دختري كه ديدم.


+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:35  توسط پري سا  | 

 

 پنجره باز است...

خداي متروكه در نبض هر قطره باران ، چه مغرورانه سيلي به صورت برگهاي درخت خيابان ميكوبد...

پنجره باز است...

عطر موهايم سيب ،

پنجره باز است...

و من در تعجبم خداي اينهمه زيبايي چه دل سنگي دارد...چه دل سنگي دارد...چه دل سنگي دارد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 22:53  توسط پري سا  | 

 

خواب ماه پاره ميشود آن زمان كه ستاره ميشود پيراهنم

،

گوشواره هاي گيلاس را به آب ميدهم...

صدفها جان ميگيرند ميان انگشتانم،

اينجا پراست از ردپاي خدا......
+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:51  توسط پري سا  | 

 

مسئله اينست

آن زمان كه

گم در سياهي و حرارت بوديم

آن زمان كه شناور ميان بودن و نبودن ،كنجكاو كشف هواي هم بوديم

 جنين مرده ، من بودم يا تو...؟

..........................................................

براي  تكرار نشدني ترين دلارام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 15:47  توسط پري سا  | 

 

***

آغوش باز كن اشكهايم بيقرارند باز...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 23:42  توسط پري سا  | 

 

كوچه پر از ترديد است

خداي دوره گردها سيگار آتش ميكند در سياهي مطلق شب

و دختري با پيراهن صورتي

پشت پنجره، پسر همسايه را عاشق ميكند ...

***

شمارش معكوس براي اتمام ۲۲ سالگي شروع شد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:49  توسط پري سا  | 

 

آسمان ابري نيست و

اين بغض بسته در من ، خداي نا اميدي ها را باران ميخواهد ...

 زيبا بمان  ،باران باش امشب، باران...

***

چه بغض بسته ايست در من.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:51  توسط پري سا  | 

 

لطافت لبهای صورتی تو ، توت فرنگي خرد شده در ليواني پر از يخ را ميماند...

***

امروز پشت يك پيكان نوشته بود: بوق نزن سالار خسته ست...

پس لطفا اكيدا بوق نزن پريسا خسته ست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 21:24  توسط پري سا  | 

 

آن زمان كه روسريم را باد برد

چشمانت به موجب كدامين احساس مقاومت از من ربود

كه اينگونه

بر بادم

احساست ميكنم امشب

به سان دختري با روسري آبي...

------------------------------------------------

....

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:49  توسط پري سا  | 

 

من اگر روزي عاشق شوم روي پل هواي سر خيابان ۲۲ بهمن در بزرگراه اشرفي اصفهاني ساعت ۸ شب

۲۲ بار معشوقم را شيرين شيرين شيرين ميبوسم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:15  توسط پري سا  | 

 

 خدا در بينهايت تنهاييش مرگ شاپركها را گريه ميكرد/

و ديگر اولين سلام هيچ كودكي او را بر نمي انگيخت...

من ديدم خدا پيراهنش پر بود از ستاره...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 3:49  توسط پري سا  | 

 

مشکوک حوا بودن سقف های دور از هم را ملامت میگوید

که سقف نه ،دستها از هم دورند...

***

انسانها را ميتوان از دستهايشان شناخت

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 3:31  توسط پري سا  | 

 

باز هم خدایا مغلطه میکنی میون تنهایی یه توله سگ تنها...

 

کرم های مغزم درد میکنند نه توکیو دریفت با نور قرمز ارومشون میکنه نه باز هم توکیو دریفت با نور قرمز...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:41  توسط پري سا  | 

 

گردنم آلوده به دلتنگیست...

***

روزهای عجیبیست خوبم اما خوب نیستم /من حالم خوب نیست!

استراک استراک استراک میخواهم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:15  توسط پري سا  | 

 

 

خدایا میدونی دارم میمیرم بیا اینبار محکم خدا باش...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:0  توسط پري سا  | 

 

و داستان ادامه دارد

زمانی که مغزم مملو از عنصری به نام عصبانیت میشود

...

چشمهايم به طرز وحشتناكي باردار ميشوند

.....

خدا مرديست در پالتو پوست كه اين روزها شديدا گرما زده شده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:54  توسط پري سا  | 

 

همه گوسفند صفتا این روزا خوشحالن....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:44  توسط پري سا  | 

در ازدحام خط خطي اين كوچه ي سه بعدي

موريانه هاي مغموم مغزم را دعوت به فنجاني چاي با ليمو  ميكنم

تا شايد معجزه اي رخ دهد واينبار دو دوتا نشود چهارتا

و داغ مي كنم دستم را با سيگار اولين رهگذر تا يادم بماند يادم بماند احمقها هر روز احمق تر ميشوند...

 

***

همین بس که خودم بدونم چه کارایی کردم حوصله توضیح دادن دیگه به هیچ احمقی ندارم /حوصله آدمای چیپ رو ندارم /حوصله ادمای سطح پایین اطرافم رو ندارم/لطفا یه لطفی بکنید شما یه چند وقتی نیست بشید.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 18:46  توسط پري سا  | 

 

استاد فلسفه ما مرد بي دردي بود

بعد از امتحان آخر گفت:

يا چشمات و آروم كن يا اين درس رو مردودي...

 

 

 

آخ استاد فلسفه ی ما

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 18:6  توسط پري سا  | 

 

زندگی که میون کتاب هزار صفحه ای تبلیغات تجاری پنهان شده و خدایی که دچار ناشنوایی هیستریک شده/احساس تنفر دارم از سندی که لای کتاب پنهان کردم...

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:27  توسط پري سا  | 

 

در اين تراكم فركانسها چه زيبا هواي خود را سوار بر موج روانه اتاقم ميكني

موج سواري  بازي هيجان انگيزيست...

 

بلوند ماهاگوني متوسط نشدم چيزي شبيه به لواشك هاي همیشه ترش پدربزرگ فرشاد شده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18:52  توسط پري سا  | 

 

شبها موهایم را به باد میدهم...

معامله ی زیباییست ، باد براي موهايم و موهايم براي باد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:39  توسط پري سا  | 

 

 

از اينا بگذر...

خدا همه چي رو ول كن فقط به من بگو من مشت تو صورت كي بزنم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:27  توسط پري سا  | 

 

فرياد دف مرا خمار تر ميكرد و

 خوابي كه پاره شده بود مرا وحشي تر ...

خدا پالتو پوستش را كنار سارافون من آويزان كرد و گفت امروز هزار بار روي اسمم خط كشيدي كه چه؟

...

...

چرا صداي اين دف انقدر محكم مرا  ديووانه ميكرد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:54  توسط پري سا  | 

تمايل به پايان اين ديكته پر از غلط براي آدم برفي شدن مرا ديوانه ميكرد

معلم انگليسي بلند تكرار ميكرد :

Are you feeling OK?

دانه هاي برف شيرين ميباريد

پنجره كلاس پر بود از شكلكهايي كه دهن كجي ميكرد به معلم انگليسي ما

معلم ، شال ابريشم بافت مشكي اش را روي شانه هايش جابه جا ميكرد و بلند تر از قبل به ما ديكته ميگفت.

سمانه از ان طرف كلاس بوسه به همه حواله ميكرد /خانم معلم كه برميگشت خود را به ديكته نوشتن ميزد

راهيل زير لب تكرار ميكرد :پريسا مرده شورتو ببرن چرا انقدر غلط مينويسي؟

من فقط حواسم به آلبالوهاي توي مشتم بود و دانه هاي برف

چقدر دلم ميخواست معلم انگليسي برايمان عربي برقصد /او هيچوقت براي ما نرقصيد

دخترها  حواسشان به معلم نبود

و معلم ما در اين تبا تب چه ابلهانه فرياد ميزد دخترا بنويسيد:

Did you say love me?

....

***

ديكته كه تمام شد من آدم برفي شدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:37  توسط پري سا  | 

 

بوي پياز داغ ميگيرم انگار وقتي مهربان ميشوم، من هميشه در دو حالت  شديدا بوي پياز داغ ميدهم اول روز تولدم دوم زمان خستگي! حواست باشد كه رفع خستگي شده و تا تولدم هم اوه.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:39  توسط پري سا  | 

 

به اندازه تمام حجمهاي بي حجم زمين سكوت مي طلبم

زمين محكوم است به ضبط اين اصوات

به صوت اين خواننده رواني ايتاليايي

به صداي گريه ي دختر همسايه

به قهقهه هاي مرد رهگذر

به صداي تجاوز گربه بلوكمان به بچه گربه همسايه ...

به اندازه تمام حجمهاي بي حجم اين اتاق قرمز پرم از صوت

صداها در من اوج ميگيرد براي اجراي يك سمفوني بي نت

لعنت به ايتاليا و اين خواننده روان پريش

لعنت به دخترها مخصوصا دختر همسايه ما

و...

پرم از صوت

فرياد ميشوم نه فرياد ميكشم نه فرياد مي نويسم نه فرياد پاره ميكنم نه نه نه من هيچ غلطي نمي كنم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 22:42  توسط پري سا  | 

 

اين منم دختري با موهاي از ته تراشيده و به بالين تو چسبيده

اين منم حس كنجكاو يه تقدير

توي يه آيينه بي تقصير

اين منم دختري با حس حوا شدن ...

 ***

توي يه بي ايماني بي سابقه دارم دست و پا ميزنم و با هيچ دليل و برهان و كوفت و زهر ماري هم آدم با ايماني نميشم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:27  توسط پري سا  |