او در کنار خیابان خوابیده بود.
مردم از پهلوی او رد می شدند.
او از سرما مثل برگ بید می لرزید.
کسی به او اعتنا نمی کرد.
او از سرما زمین را چنگ می زد.
او دو روز بعد از سرما یخ بست.
مردم او را در تابوتی گذاشتند.
او بر دوش مردم می رفت و احساس گرما می کرد.
همه با صدای بلند لا اله الا الله می گفتند.
او با گرمای نفس های مردم جان می گرفت.
مردم تابوت را بر زمین گذاشتند تا فاتحه بخوانند.
او از جایش بلند شد و گفت :چه زمستان گرمی!
مردم احساس سرما می کردند و او آهسته می رفت.
------------------------------------------------------
داستانی از کتاب 50 داستان مینی مالیستی (گرداوری و پژوهش علی اصغر ارجی)
دهنش به سمت پایین کج شده بود و لبهاش می لرزید
با اینکه تنش داغ بود احساس سرما میکردو به شدت می لرزید
شلوارش مدام خیس تر میشد /از هم پاشیده بود
ساعت ملاقات نزدیک تر می شد
چشمهاشو بست و گفت : خدایا به مادرم رحم کن .
آروم تر شده بود،
صدای باز شدن در آهنی سلول ، مو رو به تنش سیخ کرد
آروم دنبال مامورا راهروهای تاریک رو طی میکرد، جایی که از درو دیوارش ترس میبارید د
هیچ رمقی نداشت و خوب می دونست نابود شده؛
...
لبخند به لبای کبودش داشت وقتی وارد اتاق شد
مادرو پدرش داغون بودن مثل مرده هایی که از قبر فرار کردن ؛
حرفی بینشون ردو بدل نشد فقط پدرو مادرش دستاشو گرفته بودن و دیونه وار گریه میکردن ؛
علی فقط 18 سالش بود و تازه دانشگاه قبول شده بود
هیچی از سیاست نمی دونست/اون روز هم برای بار اول با همکلاسیاش تو اون انجمن حاضر شده بود.
همه همکلاسیا قرار بود اعدام بشن؛
دست پدرش و پیشونی مادرش رو بوسید و بلند شد.
موقع رفتن آروم گفت: من نمی ترسم.
گوشاش قرمز شده بودن؛
مادرش خوب می دونست علی هر وقت دروغ می گه گوشاش قرمز میشه...
----------------------------------------------------------------------
تقدیم به پسری که از اعدام نترسید...
می بینی؛
مثل سگ وفادارم به آینده.....................
-----------------------------------------------------------
می تونی اینو بفهمی
من مثل سگ وفادارم به آینده
نوبت خودش شد ،
بلندش کردن گذااشتن روی تخت، برهنه بود، برهنه ی برهنه
چه احساس شرمی بهش دست داد
یه سطل آب ریختن رو بدنش، بوی بد می داد
احساس کرد حالت تهوع داره
دو نفر بودن و بدون ملاحظه دست به همه جای بدنش می کشیدن
سرد بودن و لیز بودن سنگ باعث شده بود فکر کنه الانه که از رو تخت بیفته زمین خودش سفت کرده بود
پشت و روش کردن بازم خجالت کشید
شلنگ آبو گرفتن رو کل بدنش بوی بد هی کمتر می شد، احساس کرد تو گوشش آب رفت
کارشون بالاخره تموم شد ،
انگشتای پاهاشو به هم بستن و تو دهنش پارچه گذاشتن؛ دلش می خواست عق بزنه
پیچیدنش لای یه ملافه که سفید بود و تمیز ، بو هم نمی داد درست همون حسی بهش دست داد که وقتی از حموم می اومد حوله رو به خودش می پیچید؛
فرستادنش بیرون؛؛؛
...
از زیر اون ملافه هم می تونست تابش نور خورشید رو احساس کنه.
---------------------------------------------------------
*افسانه ای هندو وجود دارد که می گوید خدای جهان زندگی را نوعی بازی می بیند و از انجایی که تنهاست و کسی نیست به تنهایی مشغول بازی شده و با چهره ای مانند من و شما نقش یک انسان را به عهده می گیردو با حوادثی هیجان انگیز و وحشتناک مواجه می شودو در تمام مدت فراموش می کند که واقعا کیست ناگهان از خواب بیدار می شود و هویت اصلی خود را به یاد می آورد که هرگز نه زاده شده و نه میمیرد.
من از این بازی خسته شدم /تو جایگاه خدا می گم که غلط کردم من غلط کردم وارد این بازی شدم/دوست ندارم ادامه بدم این بازی کسل کننده رو/تکراری شده این بازی ....
دیگه نمی خوام بیشتر از این بین این خداهای فراموشی گرفته ادای بازی کردن رو در بیارم
-------------------------------------------------
Game over
* برگرفته از مقدمه کتاب ذن چیست؟نوشته هوراس بلیث و دکتر رجینالد
تو می بازی
اذان رنگ می گیرد
خدا کودک می شود
دیوار تا سقف آسمان اوج می گیرد
و؛
و تو چه دیوانه وار هوس می کنی
لبهای خدا را...
--------------------------------------------------------------------------
خدایا گاهی به من حق بده مثل همین حالا