غذا که تموم شد کاسه رو لیس میزنم و یه استکان چای سیاه میریزم، تریاک و حل میکنم و هورت میکشم/
بعد چپق دود میکنم و بعد آروغ؛ زیر لب آواز محلی میخونم و شروع میکنم به فکرای همیشگی میشمارم بچه هایی که تو شصت
سال زندگی بی مادر هر شب فرستادمشون به درک...
هیچ زنی مثل ناری لیاقت نداشت مادر بچه های من باشه/
ذغال کرسی رو تندتر میکنم میرم زیر پتو بلندتر آواز سر می دم و به عشق ناری می رسم به اوج لذت و بعد می خوابم/
چهل و خورده ای سال از مردنم میگذره و من هنوز تو همین کلبه خرابه هر شب به آرزوی ناری شب رو سحر میکنم...
--------------------------------------------------------------------
حالا هی مک دونالد بخور و ...
جنازه ام این روزها از هم میپاشد بیشتر ،تا خوارک مورچه های قبرستان شود
آن مورچه های متبرک که همیشه در قبرستان نگاهشان میکردم ،
و حالا در انتظار این که من نیز عصاره ای شوم در وجود مورچه ها و به همه جا سفر کنم
و پرواز را تمرین کنم بی ترس از ارتفاع /من مورچه ای خواهم شد پرنده ...
مورچه ای که هم مهربان بود هم زیبا ...
کنار هم بودیم و اونجا ته دنیا بود/
بادبادک نارنجی-قرمز-زردت رو هوا میکردیم و به رقصش نگاه میکردیم /
زیبا ترین رقص دنیا جلوی چشمای ما ثبت و میشد و ما تنگتر کنار هم نخ باد بادک رو بیشتر هوا میکردیم/
زندگی همین بود/زندگی همین بود/
بادبادک نارنجی –قرمز-زرد می رقصید و من تو مست، هوای همدیگرو نفس می کشیدیم/
بهم تنگ تر چسبیدیم و نخ بادبادک شل تر می شد/
بادباک هی اوج میگرفت و ما روی صورت هم ولو بودیم/
صورتمون شعله گرفته بود از گریه و بوسه/
شیرینی، تلخی و تمام مزه های دنیا در ما حل میشد/
ما ذوب می شدیم/
ما حل می شدیم/
بادبادک نارنجی –قرمز -زرد اوج میگرفت وما دنبالش مدام بالاتر می رفتیم /
بالای بالا...
ما بادبادک شدیم/ما بادبادک شدیم...
بادبادک نارنجی -----نارنجی نارنجی...
-----------------------------------------------------------------------
برای پری سایی که دیوانه وار بادبادک می فرخت.
همه ی درهای اتاق اجاره ای را قفل و تمام درزها را پوشانده بود،
بخاری قدیمی و خراب را تا انتها شعله داده بود و لوله را از دودکش جدا کرده بود تا دود بخاری در تمام
فضای اتاق پخش شود،وسط فرش کثیف ، کهنه و رنگ رو رفته اش دراز کشیده بود و هر چند دقیقه گره
روسری خود را سفت تر می کرد.
برای آخرین بار تمام اتاق 9 متری اش را برانداز می کرد؛
طاقچه گچی قدیمی را که هر لحظه امکان فرو ریختنش بود.
دیوار های بد رنگ و پوسیده ،
همه چیز به نظرش کهنه تر از سابق می آمد.
شکافهایی در دیوار کشف میکرد که قبلا هیچ وقت آنها را ندیده بود،
به صداهای خارج از اتاق دقت کرد؛
به صدای سرفه و سینه صاف کردن حاج قربان معتاد/
به صدای گریه ی سومین بچه همسایه جدید/به صدای جیغ و داد بچه های دماغو و بی تربیت همسایه ها
به صدای باز بودن شیر آب
به صدای ضعیف عشق بازی بی موقع مرتیکه دیوث اتاق بغلی با دختر دهاتی که 2 ماه بود صیغه اش
کرده بود؛
احساس میکرد صداها بلندتر و بلندتر میشوند.
چشمهایش را بست و دستهای خود را نوازش کرد؛
دستها زبر بودند و زبر...
چشمهایش دائم سنگین تر میشد،
احساس خواب آلودگی بیشتر می شد،
به سختی می توانست خود را جابجا کند.
همه چیز آماده رفتن بود؛
...
که ناله ای کرد...
درد می کشید انگار/بلندتر ناله کرد/همه چیز در حال تمام شدن بود /سعی کرد به روی خود نیاورد
بی حرکت بود ؛
گوشه چشمش یه قطره اشک حلقه زد؛
آهسته دست خود را روی شکمش گذاشت و به جنین گفت: بذار همه چی تموم شه...
جنین همچنان لگد میزد/
مثل اینکه عصبانی بود
جنین بی امان لگد می زد و خیال مرگ نداشت /
قطره اشک حلقه زده جاری شد.
هوا سنگین تر می شد /و صدای گریه ناله مانند زن دائم بی فروغ ...
جنین همچنان لگد میزد و برای زنده ماندن بدون وقفه می جنگید...
----------------------------------------------------------------------------------------
تقدیم به مرحوم جنین جنگجوی خانم و آقای خ...