تبليغاتX
پري سا
سردم مثل یک سیب لهیده توی یخچال سونی



و مادر بزرگ آخرین آدم برفی زندگیش را ساخت/
خورشید تصمیم گرفت تا ابد نتابد/
مادر بزرگ مرد و آدم برفی در سیاهی شب گریه می کرد...




تلخ است بی پناهی بچه گربه ای در شهر...
http://night-skin.com/up/images/0l0ilzcqo37hh2xib7th.jpg

http://night-skin.com/up/images/4mwu3spufkvbhntdwfx.jpg
--------------------------------------------------------------------------
عکس از اhttp://mehrandehnamaki.blogfa.com/
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 23:31  توسط پري سا  | 

خدایی که خیلی وقته دیگه دوسم نداری/خدایی که امشب پیشم نبودی/خدایی که امشب پیشم نبودی/دیگه تحمل ....ندارم/خدایی که دیگه دوستم نداری/اگه ادامه داشته باشه دیگه حتی اون دنیا هم نمی خوام ببینمت...شب خوش خدایی که امشب با من نبودی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 22:37  توسط پري سا  | 

آن مردی که هراسان در شب گریه می کرد خدا بود که در بینهایت تنهایش برای مرگ شاپرکها گریه

می کرد و دیگر تولد هیچ پروانه ای او را تسکین نمی داد،

آن مرد خدا بود که حتی  اولین سلام هیچ کودکی  او را بر نمی انگیخت

و من دیدم خدا  پیراهنش پر بود از ستاره،

آن مرد خدا بود که بینهایتش با هیچ صدایی تقسیم نمی شد...

من دیدم تمام چراغهای شهر هر شب به احترام صدای گریه خدا سکوت میکردند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 22:42  توسط پري سا  | 

 

 بعد از آخرین جرعه هر دو دستش رو  به حالت پرواز باز کرد ،،

..............................................

 

چند روز بعد همسایه هاباخبر شدند،

با یک جعبه خرما روی  یه میز کوچولو  جلوی اتاقک سرایداری براش مراسم  عزاداری

 گرفتند.

 همسایه ها به چشمهای همدیگه نگاه نکردند تا مبادا از هم بپرسند ، چرا یک دختر

 تنهای 26 ساله پرورشگاهی اینجا خودکشی کرد ...

از اون موقع از خودم مدام می پرسم اگه اون دختر می دونست که موقع بردن جنازش

 مجبور میشن هر دو دستش رو بشکنن بازم موقع خودکشی حاضر بود حالت پرواز به

 خودش بگیره...

-----------------------------------------------------------------------------------------------

خیابان جنت،کوچه ششم شرقی،مجتمع صدف

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 2:18  توسط پري سا  | 

 

گنجشک یخ زده سقوط کرد از روی درخت و کمر درخت شکست

---------------------------------------------

جوجه کلاغ از وقتی با آدما گشت سیاهتر شد/انقدر سیاه که حتی مادرش دیگه اونو نشناخت

------------------------------------------

عادت میکنم به بایدهایی که عمریست کمر باغچه  را خم کرده

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 2:15  توسط پري سا  | 

پنجاه و خورده ای سال از ازدواجش میگذشت/هنوزم زیبا بود/هنوزم زیبا بود و جذاب

نزدیک هفتاد سال سن داشت /ازش پرسیدم هنوزم پسر داییت رو دوست داری

هیچی نگفت /فقط نگاهم کرد /فقط نگاه  کرد و آه کشید...

حالا 3 ساله که مرده و نمی دونم پسر داییش هنوز دوسش داره یا نه

 

----------------------------------------------------------------------------------------------

برای مادربزرگی که همیشه به جای پدر بزرگم عاشق پسر داییش موند

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:25  توسط پري سا  |