چند سال پيش قبل از عيد يه ماهي قرمز كوچولو خريدم/گذاشتمش پشت پنجره و خوابيدم/بيدار كه شدم ديدم كلاغ ماهيمو برده و فقط يه تيكه از بال ماهي جا مونده/با اينكه كلاغ ماهي منو برده بود اما از اون روزبه بعد كلاغ شد پرنده مورد علاقم /هنوزم هم نمي دونم چرا اون اتفاق باعث شد من عاشق كلاغ ها بشم.......
***
آخرين چهارشنبه سال رو هم مهمون اتاقم بودم با ترانه:
Down on my knees
دهنش به سمت پایین کج شده بود و لبهاش می لرزید
با اینکه تنش داغ بود احساس سرما میکردو به شدت می لرزید
شلوارش مدام خیس تر میشد /از هم پاشیده بود
ساعت ملاقات نزدیک تر می شد
چشمهاشو بست و گفت : خدایا به مادرم رحم کن .
آروم تر شده بود،
صدای باز شدن در آهنی سلول ، مو رو به تنش سیخ کرد
آروم دنبال مامورا راهروهای تاریک رو طی میکرد، جایی که از درو دیوارش ترس میبارید د
هیچ رمقی نداشت و خوب می دونست نابود شده؛
...
لبخند به لبای کبودش داشت وقتی وارد اتاق شد
مادرو پدرش داغون بودن مثل مرده هایی که از قبر فرار کردن ؛
حرفی بینشون ردو بدل نشد فقط پدرو مادرش دستاشو گرفته بودن و دیونه وار گریه میکردن ؛
علی فقط 18 سالش بود و تازه دانشگاه قبول شده بود
هیچی از سیاست نمی دونست/اون روز هم برای بار اول با همکلاسیاش تو اون انجمن حاضر شده بود.
همه همکلاسیا قرار بود اعدام بشن؛
دست پدرش و پیشونی مادرش رو بوسید و بلند شد.
موقع رفتن آروم گفت: من نمی ترسم.
گوشاش قرمز شده بودن؛
مادرش خوب می دونست علی هر وقت دروغ می گه گوشاش قرمز میشه...
***
برای پسری که از اعدام نترسید. پریساحسین زاده
پسر بچه با دقت خاصی لبهایش را روی رد رژلب ماسیده بر لبه فنجان گذاشت و با عمق احساس ته مانده نسکافه دخترک را سر کشید...
سر درد دارم مثل سري كه هزار بار كوبيدنش به ديواراي سيماني ، خونين و مالين باز گردنشو راست گرفته بالا و لبخند زنان ميگه ببخشيد آقا كتاب آمار، مفاهيم و كاربرد در ارتباطات رو دارين؟؟
تو آن گله وحشي را ميخراماني روي پيشاني و نمي داني دخترها در دوردست موهاي وحشيت را عاشق مي شوند.
***
چشمهايش مثل بستني آب شده فرو مي ريخت/دنيا را در زاويه 75 درجه نفس ميكشيد /توان ايستادن نداشت...
خدا را تقسیم کردیم در سفره ی تردید...
بوی باران
هوای تو را می اندیشم
کوچه پر از تردید است...
***
خدایا ...