تبليغاتX
پري سا
سردم مثل یک سیب لهیده توی یخچال سونی
 

چند سال پيش  قبل از عيد يه ماهي قرمز كوچولو خريدم/گذاشتمش پشت پنجره و خوابيدم/بيدار كه شدم ديدم كلاغ ماهيمو برده و فقط يه تيكه از بال ماهي جا مونده/با اينكه كلاغ ماهي منو برده بود اما از اون روزبه بعد كلاغ شد پرنده مورد علاقم /هنوزم هم نمي دونم چرا اون اتفاق باعث شد من عاشق كلاغ ها بشم.......

***

آخرين چهارشنبه سال رو هم مهمون اتاقم بودم با ترانه:

Down on my knees

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 22:53  توسط پري سا  | 

 

دهنش به سمت پایین کج شده بود و لبهاش می لرزید

با اینکه تنش داغ بود احساس سرما میکردو به شدت  می لرزید

شلوارش مدام خیس تر میشد /از هم پاشیده بود

ساعت ملاقات نزدیک تر می شد

چشمهاشو بست و گفت : خدایا به مادرم رحم کن .

آروم تر شده بود،

صدای باز شدن در آهنی سلول ، مو رو به تنش سیخ کرد

آروم دنبال مامورا راهروهای تاریک رو طی میکرد، جایی که از درو دیوارش ترس میبارید د

هیچ رمقی نداشت و خوب می دونست نابود شده؛

...

لبخند به لبای کبودش داشت وقتی وارد اتاق شد

مادرو پدرش داغون بودن مثل مرده هایی که از قبر فرار کردن ؛

حرفی بینشون ردو بدل نشد فقط پدرو مادرش دستاشو گرفته بودن و دیونه وار گریه میکردن ؛

علی فقط 18 سالش بود و تازه دانشگاه قبول شده بود

هیچی از سیاست نمی دونست/اون روز هم برای بار اول با همکلاسیاش تو اون انجمن حاضر شده بود.

همه همکلاسیا قرار بود اعدام بشن؛

دست پدرش و پیشونی مادرش رو بوسید و بلند شد.

موقع رفتن آروم گفت: من نمی ترسم.

گوشاش قرمز شده بودن؛

مادرش خوب می دونست علی هر وقت دروغ می گه گوشاش قرمز میشه...

***

برای پسری که از اعدام نترسید.                                   پریساحسین زاده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 23:11  توسط پري سا  | 

 

پسر بچه با دقت خاصی لبهایش را روی رد رژلب ماسیده بر لبه فنجان گذاشت و با عمق احساس ته مانده نسکافه دخترک را سر کشید...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 0:20  توسط پري سا  | 

 

 

سر درد دارم مثل سري كه هزار بار كوبيدنش به ديواراي سيماني ، خونين و مالين باز  گردنشو راست گرفته بالا و لبخند زنان ميگه  ببخشيد آقا كتاب  آمار، مفاهيم و كاربرد در ارتباطات  رو دارين؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 20:6  توسط پري سا  | 

موهاي پريشانت ديوانگيست

تو آن گله وحشي را ميخراماني روي پيشاني و نمي داني  دخترها در دوردست موهاي وحشيت را عاشق مي شوند.

***

چشمهايش مثل بستني آب شده فرو مي ريخت/دنيا را در زاويه 75 درجه نفس ميكشيد /توان ايستادن نداشت...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:39  توسط پري سا  | 

 

خدا را تقسیم کردیم در سفره  ی تردید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:5  توسط پري سا  | 

 

بوی باران

هوای تو را می اندیشم

کوچه پر از تردید است...

 

***

خدایا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:39  توسط پري سا