خدایا میدونی دارم میمیرم بیا اینبار محکم خدا باش...
و داستان ادامه دارد
زمانی که مغزم مملو از عنصری به نام عصبانیت میشود
...
چشمهايم به طرز وحشتناكي باردار ميشوند
.....
خدا مرديست در پالتو پوست كه اين روزها شديدا گرما زده شده.
همه گوسفند صفتا این روزا خوشحالن....
موريانه هاي مغموم مغزم را دعوت به فنجاني چاي با ليمو ميكنم
تا شايد معجزه اي رخ دهد واينبار دو دوتا نشود چهارتا
و داغ مي كنم دستم را با سيگار اولين رهگذر تا يادم بماند يادم بماند احمقها هر روز احمق تر ميشوند...
***
همین بس که خودم بدونم چه کارایی کردم حوصله توضیح دادن دیگه به هیچ احمقی ندارم /حوصله آدمای چیپ رو ندارم /حوصله ادمای سطح پایین اطرافم رو ندارم/لطفا یه لطفی بکنید شما یه چند وقتی نیست بشید.
استاد فلسفه ما مرد بي دردي بود
بعد از امتحان آخر گفت:
يا چشمات و آروم كن يا اين درس رو مردودي...
آخ استاد فلسفه ی ما
زندگی که میون کتاب هزار صفحه ای تبلیغات تجاری پنهان شده و خدایی که دچار ناشنوایی هیستریک شده/احساس تنفر دارم از سندی که لای کتاب پنهان کردم...