تبليغاتX
پري سا
سردم مثل یک سیب لهیده توی یخچال سونی
 

 

خدایا میدونی دارم میمیرم بیا اینبار محکم خدا باش...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:0  توسط پري سا  | 

 

و داستان ادامه دارد

زمانی که مغزم مملو از عنصری به نام عصبانیت میشود

...

چشمهايم به طرز وحشتناكي باردار ميشوند

.....

خدا مرديست در پالتو پوست كه اين روزها شديدا گرما زده شده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:54  توسط پري سا  | 

 

همه گوسفند صفتا این روزا خوشحالن....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 19:44  توسط پري سا  | 

در ازدحام خط خطي اين كوچه ي سه بعدي

موريانه هاي مغموم مغزم را دعوت به فنجاني چاي با ليمو  ميكنم

تا شايد معجزه اي رخ دهد واينبار دو دوتا نشود چهارتا

و داغ مي كنم دستم را با سيگار اولين رهگذر تا يادم بماند يادم بماند احمقها هر روز احمق تر ميشوند...

 

***

همین بس که خودم بدونم چه کارایی کردم حوصله توضیح دادن دیگه به هیچ احمقی ندارم /حوصله آدمای چیپ رو ندارم /حوصله ادمای سطح پایین اطرافم رو ندارم/لطفا یه لطفی بکنید شما یه چند وقتی نیست بشید.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 18:46  توسط پري سا  | 

 

استاد فلسفه ما مرد بي دردي بود

بعد از امتحان آخر گفت:

يا چشمات و آروم كن يا اين درس رو مردودي...

 

 

 

آخ استاد فلسفه ی ما

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 18:6  توسط پري سا  | 

 

زندگی که میون کتاب هزار صفحه ای تبلیغات تجاری پنهان شده و خدایی که دچار ناشنوایی هیستریک شده/احساس تنفر دارم از سندی که لای کتاب پنهان کردم...

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:27  توسط پري سا  |