***
آغوش باز كن اشكهايم بيقرارند باز...
كوچه پر از ترديد است
خداي دوره گردها سيگار آتش ميكند در سياهي مطلق شب
و دختري با پيراهن صورتي
پشت پنجره، پسر همسايه را عاشق ميكند ...
***
شمارش معكوس براي اتمام ۲۲ سالگي شروع شد...
آسمان ابري نيست و
اين بغض بسته در من ، خداي نا اميدي ها را باران ميخواهد ...
زيبا بمان ،باران باش امشب، باران...
***
چه بغض بسته ايست در من.
لطافت لبهای صورتی تو ، توت فرنگي خرد شده در ليواني پر از يخ را ميماند...
***
امروز پشت يك پيكان نوشته بود: بوق نزن سالار خسته ست...
پس لطفا اكيدا بوق نزن پريسا خسته ست.