پنجره باز است...
خداي متروكه در نبض هر قطره باران ، چه مغرورانه سيلي به صورت برگهاي درخت خيابان ميكوبد...
پنجره باز است...
عطر موهايم سيب ،
پنجره باز است...
و من در تعجبم خداي اينهمه زيبايي چه دل سنگي دارد...چه دل سنگي دارد...چه دل سنگي دارد....
خواب ماه پاره ميشود آن زمان كه ستاره ميشود پيراهنم
،
گوشواره هاي گيلاس را به آب ميدهم...
صدفها جان ميگيرند ميان انگشتانم،
اينجا پراست از ردپاي خدا......مسئله اينست
آن زمان كه
گم در سياهي و حرارت بوديم
آن زمان كه شناور ميان بودن و نبودن ،كنجكاو كشف هواي هم بوديم
جنين مرده ، من بودم يا تو...؟
..........................................................
براي تكرار نشدني ترين دلارام.