موريانه هاي مغموم مغزم را دعوت به فنجاني چاي با ليمو ميكنم
تا شايد معجزه اي رخ دهد واينبار دو دوتا نشود چهارتا
و داغ مي كنم دستم را با سيگار اولين رهگذر تا يادم بماند يادم بماند احمقها هر روز احمق تر ميشوند...
***
همین بس که خودم بدونم چه کارایی کردم حوصله توضیح دادن دیگه به هیچ احمقی ندارم /حوصله آدمای چیپ رو ندارم /حوصله ادمای سطح پایین اطرافم رو ندارم/لطفا یه لطفی بکنید شما یه چند وقتی نیست بشید.